سکوتم از برای گم شدن صداییست از دور از بی کران وجود
راه...
غم...
شادی ...
و بودن...
خنده ای از میان بودن در راه است
خنده ای تلخ
استکان خالیست و من در حال خیره شدن به آن....
راستی بهای وجود را چه کسی پراداخت
نگاه یا صدا یا شاید نیاز
به هر حال بود و شد و رفت
انچه که انتظار بود که نباشد
می بخشید من هستم
این شعار بود
انکار نکن تا شعاری نباشد بود هم امکان پذیر نیست
این نیز شعار بود
بودنی تلخ
صدا و چه .... حرمت انسانیت را به بازی گرفت
زندگی چه شاد است
همواره می خندد به...
من ...تو
نزن نزن که مرا تحملی نیست
نزن نزن که دیگر خود را لعنت می کنم
وای بر من ...منی بوق بوق بوق
غرورم را کسی خریدار نیست
غروری به مانند ویترین یک مغازه
با برقی دلبر
اما تا کسی قصد خرید می کند...
-فروشی نیست-
زمان به وجود امد ولی کسی نبود که ...
اصلا خریداری نبود و او هم به راحتی گذشت
و خفتگان شهر ما تا گذشت فهمیدند که چه خوابی بود و منتظر می مانند...
می بینی مردمانمان ابلانه به ته استکان می نگرند
مثل من..
یک لحظه به خود خودمانی نگاهی کن
دیدی چه زشت بود
زشتی از جنس بلور ؛ فریبنده
سکوتم طولانی شد
سکوتم را بپذیر
فردا هم سکوت می کنم تا شاید سکوتم را بپذیری
استکان را نشکن
غرورم را هم نشکن
هر چند استکان شکنی به ز غرور شکنیست...این نیز شکستنیست
پس ببخش انچه را که شکستم
سکوت و سکوت...
مرا ببخش برای حضورم؛ برای وجودم
مرا برای تمام خنده ها یم ببخش
ببخش که زندگی را لایق گریه ندانستم
او به من...تو؛ خندید ولی کسی بود که جوابش را بدهد؟!
ای خود ؛ کی می خواهی بی خودی خود را خرد کنی
و گیاهان رویدن به اسمان نگاه کردند و به قعر زمین فرو رفتند
چرخش این چرخ بزرگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است
یکی بود یکی نبود...